تبليغاتX
سرگذشت يك دختر ناجور
سرگذشت يك دختر ناجور

هدیه


باران

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 توسط فاطمه |

دل دیوانه

 

اشکای صورتم هست دونه دونه

تو دنیا کسی قدر دل منو نمیدونه

این دل نمیتونه که بی تو بمونه

دوست داره که تا صبح واسه تو بخونه

آخه این دل من بی تو شده دیوونه

بری ازش میمونه فقط یه ویروونه



نشستم یه گوشه ای یه اتاق تاریک تنها

شدم خیره به در با کوله باری ز غمها

یه نگاه میکنم به در یه نگاه به تلفن

یه حس بهم میگه خاطراتو مچاله کن

چطور فراموشت کنم تویی نفس برام

نذاشت توی دنیا واسم هیچ کس برام

یه حس بهم میگه که عمر من شده تلف

یه حس دیگه میگه که فقط تو بودی هدف

جون بسته به جونت نفسم به نفست

نه ، نذار بمیرم انتظار دیگه بسه

سکوت و بشـــــکن یه بار پا بزار رو غرورت

این منه عاشق هر روز منتظر غروبه

تا اون روز که بیای میدوزم چشم به در

بیای و ببینی منتظرم با چشم تـر




ای دل تنها

بسه چشم انتظاری


من موندم و شبهام

شبای بی غراری

چرا تنهام میزاری



باز اون چشات


دوباره اومد به یادم


باز اون نگات

منو داده به بادم


خدا برس به دادم

ای خدا

برس به دادم





چقدر زدم برات خودمو به آتیش و برف

احساس یخ زدن و سوختن قاطی شدن

اما دیگه دلم شده برات یه ذره

نمیدونم کی بود چه حرفایی که زد بهت

فکرت نمیره از ذهنم بیرون یه لحظه

یاد نگاهت میفتم دستام میلرزه

یاد روز خاکستری سرد رفتنت

دیگه قطع کردم امیدو از همه

دیگه بستمه پس نزن دستمو

دیگه از غمت خسته ام خسته چون

صحبت یکی دو روز نیست صحبت انتظار من

سه سال و چهار ماه  و دو روزه که به انتظارتم




اشکای صورتم هست دونه دونه

تو دنیا کسی قدر دل منو نمیدونه

این دل نمیتونه که بی تو بمونه

دوست داره که تا صبح واسه تو بخونه

آخه این دل من بی تو شده دیوونه

بری ازش میمونه فقط یه ویروونه
بری ازش میمونه فقط یه ویروونه

دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 توسط فاطمه |

بخوانید خیلی قشنگه

با یه شکلات شروع شد

من یه شکلات گذاشتم تو دستش

اونم یه شکلات گذاشت تو دست من

من بچه بودم ، اونم بچه بود

سرم و بالا کردم ، سرش و بالا کرد

دید که منو می شناسه  ، خندیدم

گفت دوستیم ، گفتم دوست دوست

گفت : تا کجا ؟

گفتم : دوستی که تا نداره ؟!

گفت : تا مرگ

خندیدم و گفتم : من که گفتم تا نداره

گفت : باشه ، تا پس از مرگ

گفتم : نه ، نه ، نه ، تا نداره

گفت قبول ، تا اونجا که همه  زنده می شن

یعنی زندگی پس از مرگ

بازم با هم دوستیم ؟ تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا که باشه

من تو با هم دوستیم ؟

خندیدم و گفتم : تو براش تا هر جا که دلت می خواد یه تا بزار

اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا

اما من اصلا براش تا نمی زارم

نگام کرد ، نگاش کردم

باور نمی کرد

می دونستم اون می خواد  حتما دوستی ما تا داشته باشه

دوستی بدون تا رو نمی فهمید

گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم

گفتم باشه تو بزار

گفت : شکلات

هر بار که همدیگر رو می بینیم

یه شکلات مال تو یکی مال من

گفت باشه ، گفتم باشه

هر بار یه شکلات می ذاشتم تو دستش ، اونم یه شکلات تو دست من

باز همدیگر و نگاه می کردیم  یعنی که دوستیم

دوست  دوست

من تندی شکلاتمو باز می کردم و می ذاشتم تو دهنم

تند تند اونو می مکیدم

می گفت شکمو ، تو دوست شکمویه منی

و شکلاتشو می ذاشت تو یه صندوقچه کوچیک و قشنگ

گفتم بخورش ، می گفت نه  تموم میشه

می خوام تموم نشه ، می خوام برای همیشه بمونه

صندوقش پر از شکلات شده بود

هیچ کدومشو نمی خورد

من همشو خورده بودم

گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه بخوره یا کرما

 اونوقت چیکار می کنی ؟

می گفت مواظبشون هستم

 می گفت می خوام نگشون دارم تا موقعی که دوستیم

و من شکلاتمو می ذاشتم تو دهنمو می گفتم :

نه ، تا نداره ، دوستی که تا نداره

یکسال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال ، بیست ساله که شده

من بزرگ شدم ، اونم بزرگ شده

من همه شکلاتامو خوردم ، اون همه شکلاتاشو نگه داشته

اون اومده تا امشب خداحافظی کنه

می خواد بره  ، بره اون دور دورا

می گه می رم اما زود بر می گردم !!

من می دونم میره و برنمی گرده

 می دونم برنمی گرده

یادش رفت یه شکلات به من بده

من که یادم نرفته

یه شکلات گذاشتم کف دستش

 گفتم : این شکلات برای خوردنه

یه شکلات هم گذاشتم اون دستش

اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت

یادش رفت که صندوقی داره برای شکلاتاش

هر دو رو خورد 

 خندیدم ... !

می دونستم دوستی من تا نداره

می دونستم دوستی اون تا داره

 مثل همیشه !!

خوب شد همه شکلاتامو خوردم

اما اون هیچکدومشو نخورده

حالا با یه صندوق شکلات نخورده

 چی میکنه ؟؟

 

یکشنبه یازدهم اسفند 1387 توسط فاطمه |

غریب

احساس میکنم که غریبم میانتان

بیگانه  با  نگاه  شما  با  زبانتان

بال مرا به سنگ شکستند وخواستند

عادت  کنم  به  کوچکی  آسمانتان

 

قندیل های یخ دلتان را گرفته است

دیریست رخنه کرده زمستان به جانتان

 

اینجا چقدر چلچله در برف مرده است

در شهر بی سخاوت بی آب و دانتان

 

دیگر تمام شد به نمک احتیاج نیست

از  پا فتاده  زخمی  زخم  زبانتان

 

خود را کنار ثانیه ها دفن می کنم

 شاید ، چنین جدا بشوم از زمانتان

 

تنها رها  کنید  مرا تا بمیرم  ، آه

احساس میکنم که غریبم میانتان

جمعه نهم اسفند 1387 توسط فاطمه |

ای دل بی یارم

تنها کس و کارم

دیدی ازم دل کند

اونکه دوسش دارم



اونکه یه عمری بود

غصشو میخوردم

دیدی چه راحت گفت

من به خاطر تو رفتم




ای دل غم دیدم

دیدی چه بی رحمه

معنی احساسو

دیدی نمیفهمه



رفتو شدم تنها

اما

خوب میدونم نسیت اون تنها

من دیگه از امشب

هرشب


مهمونی دارم با غمها





آخ که چقدر تنهام

سرده چقدر دستام

سر شده صبر من

مثل اونو میخواد




ای دل غم دیدم

دیدی چه بی رحمه

معنی احساسو

دیدی نمیفهمه





رفت و شدم تنها

اما

خوب میدونم نیست اون تنها

من دیگه از امشب

هر شب

مهمونی دارم با غهما
مهمونی دارم با غهما
مهمونی دارم با غهما
مهمونی دارم با غهما
مهمونی دارم با غهما

 

جمعه نهم اسفند 1387 توسط فاطمه |

اس ام اس
جوک
عشق

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان
دوست غریبه
علی وونوس
کارت عروسی
درد
دست نوشته
یوسف
عکس
ارامش
کلک مشکین اوا
عکس خارجی
ترانه سرا امیر
عکس
علی و خاطراتش
عاشقای قریبه
سمیرا
مطلبی در مورد ازدواج
زیباترین زیبایی ها
جوک ولطیفه محمد
شهر فرنگ یکتا
cdfh
رها
نادر جان
scar
بهنام01
@@@ AM!R @@@
دانلود سرا
پاتوق پسر ایرونی {علی اکبر}
نیلوفر
الهه ناز
فائزه
عشق گمشده
تنهاترین
ماهی و موش
اگر تنها ترین تنها شوم بازم خدا است
فریاد(سجاد)
مبین
سه کچل
خانه ارواح
یکی از آسیب های اجتماعی
رضا یار
(عاشق تنها)
بی تاب
پویا و محسن
عشق مرده
ایا کسی هست ما را یاری کند
قالب وبلاگ

RSS 2.0

Designed By ParsTheme